تبليغاتX
خط خطی های دل من...

ارزش یک کلام پر از محبت رو وقتی میفهمی که لبخند رو روی لبای عزیزانت تماشا کنی.

وقتی که استین بالا بزنی و یک بار سنگینی  رو از رو دوش خسته یک مهربون برداری تشکر ساده و بی ریاش می ارزه به همه دنیا.

وقتی که دور و بریات رو با چشم های پر از اشک که هز حرفهای خنده دار تو ریسه رفته اند میبینی تازه میفهمی که قیاقه ادما وقتی که میخندن چقدر قشنگه.

وقتی که یک نگاه به نگاهت اشنا میشه دیدن و تماشا کردن رو بهترین لذت دنیا میدونی.

وقتی که دستات تو دست گرم یک دوست حلاوت و شیرینی با هم بودن رو تجربه میکنه دیگه واست تنهایی بدترین رنجه.

وقتی که تنها معتمد واسه دلت مهربونی یک اشناست احساساتت رو بهترین مشاور دنیا میدونی.

وقتی که قراره راز دوست داشتن رو بنویسی بهترین کلمات دنیا رو کمترین معنا میبینی واسه توصیف محبت و دوست داشتن.

+ نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط خود خودم |

همین یک لحظه را با من بساز

بامن مدارا کن که من می رقصد هر لحظه

                             به سازت می دهد آواز

همین یک شب در آغوشم بکش

                                     به لبخندی              

بکش با بوسه ای هر دم که میمیرد دلم هرشب

همین این بار

 فقط این بار

 صدایم کن

 که جان می گیرد از هرم نفس هایت تن بی جان این بیمار

و من چشم تو را می خواند و

 می ماند و شب میشود بیدار

                           به یک دیدار                  

فقط یک لحظه و یک شب

                          فقط یک بار 

+ نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط خود خودم |

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپيد

برگهای سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

 

نرم نرمک می رسد اينک بهار

 

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز

خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمی‌ پوشی بکام

باده رنگين نمی ‌بينی به جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن می که می ‌بايد تهی است

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم

ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپيد

برگهای سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط خود خودم |

خدايا :          

 

 

مرا انساني بساز که ترا بشناسد و خودرا بشناسد.

 

مرا چندان قوي گردان که به گاه ناتواني از سستي خود آگاه گردم.

 

چنان جسور و با شهامتم کن که بهنگام وحشت

 

جرات مقابله بــا خويشتن را داشته باشم.

 

مرا انساني بساز که بهنگام شکست شرافتمندانه درخوداحساس کبر

 

وغرورکنم و به گاه پيروزي فروتن ونجيب باشم

 

مرا انساني بساز که از ناملايمات زندگي روي بر نتابم .

 

به هنگامي که بايد سينه سپر کنم پشت بر نگردانم.

 

مرا به جاده آسايش راهنمايي نکن بلکه به راهي سخت و دشوار مرا

 

مورد آزمون خود قرار بده تا باناملايمات دست به مبارزه بزنم و

 

سربلند بيرون آيم.

 

مرا انساني قرار بده که دلش روشن و صاف و هدف زندگيش

 

عالي باشد .پيش از اينکه در انديشه فرمانروايي بر ديگران باشد

 

بر خويشتن حکومت کنم.

 

مرا انساني بساز که خنديدن را بياموزد اما گريستن رانيزهرگز از خاطر نبرد.

 

انساني که گام درآينده بگذارد ولي گذشته را نيز هرگز فراموش نکند

 

واز همه مهمتر در مقابل چشمان جادويي و افسونگر هيچ کس تسليم نشودو

 

مسحور نگردد.

 

خدايا من تاب تحمل ندارم مرا به حال خود وامگذار

 

اي مهربانترين مهربانان و اي بهترين تکيه گاه و پناه اميد واران تو به فریادم برس.

 

پولهامو جمع کرده ام قلم مو و مقداری رنگ بخرم .

 

می خواهم نقاشی کنم ، اون طوری که دلم می خواهد ،

 

می خواهم خلاقیت خودم را نشان دهم ،
 

می خواهم همه چیز را از نو بکشم .

 

آسمان را آبی تر از آنچه هست و زمین را سبز سبز،

 

می خواهم خورشید را شمعی بکشم و زمین را پروانه ای و نور را به شکل قلب هایی که می بارد

 

 تا هر کسی قلبی نورانی داشته باشد .

 

می خواهم عشق را رنگ تازه ای ببخشم ؛ قرمز مثل گرما و تب وسوز ،

 

سبز مثل حیات و زندگی ، آبی مثل آسمانی بودن .

 

خلاصه می خواهم عشق را رنگین کمانی بکشم که نه از اشک بارانی ،

 

بلکه از شور و شادی آسمانی بوجود آمده .

 

و تو را نیز می کشم ، زیبا تر از هر زیبایی ، اون طور که هستی ،

 

تا دلیلی باشی برای نزول فرشتگان .

 

رنگین با نور عشق ، مست از جام عشق ، زخمی از تیر عشق ، سوخته از سوز عشق .

 

و خودم را که از نقاشی ها پاک شده بودم دوباره خواهم کشید وتنها یک قلب خواهم کشید برای دوتامون ،

 

 که هیچوقت جرات نکنی مرا ترک کنی .

 

یا هر دو با هم عاشق زندگی کنیم و یا هر دو باهم بمیریم .

 

 اینطوری فکر نکنم هیچگاه مرا آزار دهی و خدا را هم خواهم کشید

 

تا داوری کند

                                          

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط خود خودم |

سکوت یکی از اسرار عشق است

                                            اهنگ صدا دل انگیز است ولی

طنین قلب صدایی ناب و بی الایش است از بهشت!!!

 

شاید محال نیست انکس که درد عشق بداند اشکی بر این سخن بیافشاند.

این سان که ذره های دل بی قرار من

                                              سر در کمند عشق تو جان در هوای توست

شاید محال نیست که بعد از هزار سال

                                             روزی غبار ما را اشفته بوی باد

در دور دست دشتی از دیده ها نهان

                                            بر برگ ارغوانی پیچیده با خزان

با پای جویباری چون اشک ما روان

                                           پهلوی یکدیگر بنشاند ما را به یکدیگر برساند.

 

همچو شبنم روی برگ درخت باغچه خانه مان

در روزی ارام در ارزوی دیدنت نشسته ام!!!

چشمان با طراوتم با اشک های دلتنگی ام پاک

و بر چهره زیبای تو دوخته ام.

پرنده زیبای من ای ترانه زندگی

به راستی با ان همه دلبستگی

با کدامین تاب و توان 

دل از تو بر کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!.

 

ای کاش :

ای کاش مرحمی بود

مرحم زخمهای خسته

واسه رویای به بار ننشسته

ای کاش مرحمی بود

بود واسه دل زخمی

زخم رفیق زخم رقیب

ای کاش دنیا زخم نداشت

کسی تو این دنیا غصه و ماتم نداشت

ای کاش رویا مال من بود

مال من مال تو مال ما

سبزو سرخ و سپید و ابی

یه تصور پاک یه عشق پاک یه زندگی پاک پاک

ای کاش مرحمی بود واسه عاشقای دنیا

ای کاش برگشتی بود واسه دوراهی ها دودلی ها دورویی ها

ای کاش یکی بود یه دلی بود یه حوصله ای بود یه اعصابی بود

اون که رفت همه چیو با خودش برد

عشقو حوصله رو دنیارو رویارو و امید و

امید.. امیدی که الان شده ناامید

ای کاش اون که رفت از دل میرفت ولی نمیره که نمیره

ای کاش هیچ وقت نمیرفت هیچ وقت.

 

شعرو اقا فرزاد  گفته که من از این شعر خیلی خوشم مییاد و گذاشتمش اینجا تا شما ها هم بخونید.

ممنون اقا فرزاد.

+ نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط خود خودم |

وقتی ميای صدای پات از همه جاده ها مياد

انگار نه از يه شهر دور که از همه دنيا مياد

تا وقتی که در واميشه لحظه ديدن ميرسه

هرچی که جاده ست رو زمين به سينه من ميرسه

ای که تويی همه کسم

بی تو می گيره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هرچی ميخوام می رسم

به هرچی ميخوام می رسم

وقتی تو نيستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم

گلهای خواب آلوده رو واسه کی بيدار بکنم

دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه

مگه تن من ميتونه بدون تو زنده باشه

ای که تويی همه کسم

بی تو می گيره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هرچی ميخوام می رسم

به هرچی ميخوام می رسم

عزيزترين سوغاتيه غبار پيراهن تو

عمر دوباره منه ديدن و بوييدن تو

نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس ميخوام

عمر دوباره منی تو رو واسه نفس ميخوام

ای که تويی همه کسم

بی تو می گيره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هرچی ميخوام می رسم

به هرچی ميخوام می رسم

وقتی ميای صدای پات از همه جاده ها مياد

انگار نه از يه شهر دور که از همه دنيا مياد

تا وقتی که در واميشه لحظه ديدن ميرسه

هرچی که جاده ست رو زمين به سينه من ميرسه

ای که تويی همه کسم

بی تو می گيره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هرچی ميخوام می رسم

ای که تويی همه کسم

بی تو می گيره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هرچی ميخوام می رسم

 

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

اره شاید یه روز برگردی اون روزی که همه بر گرد مزارم جمع میشوند با

چشمانی منتظر تو را در میان جمعیت جست و جو میکنم.

ای کاش می توانستم بگویم با من چه می کنی
تو جانی در جانم جان می آفرینی
تو تنها سببی هستی که بخاطر آن
روزهای بیشتر
شبهای بیشتر
و سهم یبشتری از زندگی می خواهم
تو به من اطمینان می دهی
که فردایی وجود دارد.......

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 2:52 قبل از ظهر توسط خود خودم |

تنها پناه اشفتگان دیار سرنوشتb

چه تنگنای سختی است!
يک انسان يا بايد بماند يا برود.
و اين هر دو،
اکنون برايم از معنی تهی شده‌است
و دريغ که راه سومی هم نيست!"

بهترین آوازم را وقتی ستاره ها بیدار شدند ، خواندم

     زمانی که جهان چشمهایش را بسته بود                           

      و تو  در خوابی شیرین مرا نمی دیدی

        بهترین آوازم را می دانی کی خواندم ؟

زمانی که برگ های زرد فرو ریختند ، از شدت غصه های من

 و تو بی خیال روی آنها راه رفتی ، زمانی که سردی دل تو

باران را برف کرد  ،   و تو با آن برف ، مرا ساختی تا آب شوم

          اما تو نمی دانستی ، بهترین من !

         در گل سرخ لای دفترت من هستم .................

می خوام زندگیمو عوض کنم میخوام یه یا علی بگمو همه چیزو از اول شروع کنم .......

بعد ۲ماه هنوز فراموشت نکردم بلکه بیشتر از قبل تورو دوست دارم.......

نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بدون هنوز چشم براهتم در ان سوی زمان ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 

+ نوشته شده در جمعه 20 بهمن1385ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط خود خودم |

برايت مينويسم ...

 باز از اعماق وجود ...باز در پي اين شب سياه..و باز در پي آن نگاه غمگين تو كه آغشته به مهربود. تا كي بر پل زمان گداكونه بنشينم به اميد تاجر دلي چون تو و تا كي بار غم را بر شانه هاي زخميم تحمل كنم وتا كي عقلم را بر دلم حاكم كنم حاكمي مستبد.

بيا كه من ايستاده ام ...چرخ روزگار را با دستهاي تاول زده ثابت كردم...و به اميد هر صداي پايي آن را رها ميكنم ...و چون مينگرم غير تو هست...بگو كه خود را در پي كدام صداي پا نهان كردي...هر لحظه كه روزگار از دستم رها ميشود ...هاله اي از زمان رخسارم را زرد و مو هايم را سفيد ميكند. و تپش قلبم نااميدانه كند تر ميشود. بيا كه دگر من را با غم من نيست...

در آن غمكده... تاريكي شب چشمانم را فرا ميگيرد و باز آن ماه تابان گواه توست. بيا...پيش از آنكه غوطه ور شوم در نابودي بيا. تا كي با وزش نسيم صبح به بوي تو مست

 باشم.......

به خودم قول می دهم دیگر دلم برایت تنگ نشود

قول می دهم دیگر با ترنم صدایت آسمان چشمانم بارانی نشود

قول می دهم دیگر با نگاه کردن به عکسهایت عاشق نی غریب چشمانت نشوم

قول می دهم دیگر با خاطراتت زندگی نکنم

قول می دهم دیگر دست نوشته هایت را نخوانم و به کلبه دلتنگی ات نیایم

اما خوب می دانم نمی توانم به هیچ کدام از قولهایم عمل کنم

آخر تو فقط وجودت را از من گرفتی خاطرت در سینه ام جا خوش کرده

این یکی را هیچ وقت نمی توانی پس بگیری !!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 2:31 قبل از ظهر توسط خود خودم |

13 خط زندگی(گابریل گارسیا مارکز):

1:دوستت دارم نه بخاطر شخصیتت. بلکه به خاطر شخصیتی که هنگام با تو بودن پیدا میکنم.

2:هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

3:اگر کسی تو را انطور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تورا با تمام وجودش دوست ندارد.

4:دوست واقعی کسی است که دست تورا بگیرد ولی قلب تورا لمس کند.

5:بدترین شکل دلتنگی ان است که کنار کسی که خیلی دوسش داری باشی و بدانی به او نمی رسی.

6:هرگز لبخند را ترک نکن.حتی وقتی خیلی ناراحتی.ممکن است کسی عاشق لبخند تو باشد.

7:تو ممکن است تنها یک نفر باشی ولی برای بعضی ها شاید تمام دنیا باشی.

8:هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را باتو بگذراند نگذران.

9:شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را.بدین ترتیب وقتی اورا یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.

10:به چیزی که گذشت غم نخور.به انچه پس از ان امد لبخند بزن.

11:همیشه افرادی هستند که تورا می ازارند.با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را ازرده دوباره اعتماد نکنی.

12:خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از انکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

13:زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار.بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.

+ نوشته شده در جمعه 20 مرداد1385ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط خود خودم |

۱۰ثانیه تا انتها، پایونی بی سر و صدا بی خبر از هر شب و روز، من و یه شمع نیمه سوز، یکی گذشت از   ثانیه 9 تای دیگه باقیه، ای کاش تو لحظه ای که رفت میدیدمش یه بار دیگه، اون دور بود و تو حسرت ثانیه ها که می گذشت، ای کاش تو این 1 ثانیه بی بودنش نمیگذشت،ساعت میگه 2 ثانیه، 8 تای دیگه باقی یه عمر نشستم منتظر کی میگه اینا بازیه، عاشق بودن تنها گناه، یه عمری چشم به در بودم این و خرابم چشم به راه، ساعت بازم بهم میگه 3 ثانیه رفته دیگه خبر داری چه زود گذشت مونده فقط 7 ثانیه، هی با خودم گفتم میاد امیدت و ندی به باد داد میزدم پس کی میاد کسی جوابم و نداد، من موندم و 2 ثانیه ازم فقط این باقیه ثانیه پشت سر هم رفتن تا 6 و 7 و 8 لحظه تو گوشام داد میزد 8 ثانیه ازت گذشت من موندم و 2 ثانیه ازم فقط این باقیه هنوز نشستم منتظر چشم امیدم ساقی، آی ای خنک باد سحر واسش ببر تو این خبر بگو که من تا آخرین خیره بودن چشام به در، ثانیه 9 هم که رفت مونده فقط 1 ثانیه سرت سلامت نازنین از من یه لحظه باقیه، قسمت نشد ببینمت شاید که لایق نبودم منتظرت موندم یه وقت نگی که عاشق نبودم، ثانیه 10 گل یاس راحت شدم دیگه خلاص، آزاد شدم بیام پیشت بی واهمه چه بی هراس، قشنگترین ثانیه هام این 10 تا بود که زود گذشت، رویای شیرین بود و ناب چون با خیال تو گذشت

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط خود خودم |

  سکوت نکرده ام که فراموشت کنم.

نمی خواهم که از یادم بروی.

اشک نمی ریزم تا لحظه های نبودنت را ابری کنم.

تنها.............تنها

لحظه های با تو بودن را مرور می کنم..........

و به تو می اندیشم

در ابدیت لحظه ها.........!!!!!!!!!!!!!!!!

     

 

نمی دانی چه غمگینم در این تاریکی شب ها

چه بی تابانه دلگیرم 

نمی دانی که گاهی عاشقانه با خیالی در تب رویایی تو ارام می گیرم!!!!!!!!!             

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط خود خودم |

ای تفاهم عمیق نگاهم:

تو از تبار کدامین قبیله ای و حرف هایت از کدامین دیار؟

حرف هایی که با ترنمش سبز می شوم.

تو احساس کلامت را به کدامین افتاب پیوند زده ای؟

و صدای تو از کدامین باران رنگ گرفت که مهربان ترین اهنگ محبت است؟

چشم هایت بهار کوچه های احساس را به وام داشت.

و دست هایت التیام من

تو در متن زیباترین واژه ها می درخشی

و در لهجه احساس و باغ موسیقی ام صدای تو جاری است

روزی هزاران بار تو را می سرایم

تویی که در شتاب ثانیه ها مهر را به دنبال می کشی

ای تفاهم عمیق نگاهم......

 

                                      

 

 

                               

 

 

                                  

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 23 تیر1385ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط خود خودم |

 تو در چشم من همچو موجی   خروشنده و سرکش و ناشکیبا که هر لحظه ات میکشاند به سویی   نسیم هزار ارزوی فریبا                                                             تو موجی و دریای حسرت مکانت پریشان رنگین نگاههای  فردا                                                       نگاه مه الود دیدگانت تو دائم به خود درستیزی تو هرگز نداری سکونی                     تو دائم زخود می گریزی    تو ان ابر اشفته نیلگونی          چه می شد؟؟

چه می شد خدایا....    چه می شد اگر ساحلی دور بودم                                                               شبی با دو بازوی بگشوده خود   تو را می ربودم.....می ربودم.           

                                                  

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط خود خودم |